Regenerated by Satan
Dedicated to :
Babi & Vici
ساعت : 21:42
پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384
تموم شد ، به همون راحتی که شروع شده بود .
نفهمیدم کی شدم داداش و کی شدم بابی.
اونی که ازش میترسیدم کات شد اما کاشکی کات نمیشد اگه نمیشد خیلی چیزا پیش نمیومد.
فرشته رفت و دیو اومد . اما خودش خواست .
قلبش سنگی بود . یه مسافر خونه که همه میومدن و میرفتن . هممون حسرت اونی رو میخوردیم که
روی مبل این قلب نشسته بود. اما ، اما اونو با همون مبل کذایی دی تا خرداد انداختنش بیرون.
دلم واسه مرد مبل نشین سوخت ، کمکش کردم اما خودمم ...
فرار ، شاید راه خوبی باشه اما من جدا شدن تو اوج رو ترجیح میدم . اما مرد مبل نشین فکرشم نمیکرد.
هم ما از شدگانیم و هم اون .
یه روزی برمیگرده شاید نزدیک شایدم دور . تقصیر اون مهری هست که تا حالا ندیده .
اما یه چیزه دیگه
فقط یکی بود که تمنای بدنشو نداشت ، حتی مرد مبل نشین هم داشت اما یکی نداشت.
نوشته شده توسط : سیتن |
