تبليغاتX
من امشب تورو میخوام ...



    راوی قصه
    رازهایی از جنس بلور ...
    غبار غم
    من پر از وسوسه های رفتنم
    عاقلانه های امین روزگرد
    هو الحی
    تمنای گناه های شیرین
    ایران میهن من
    شومبوس من عاطفه
    درسا خانومی دختر چشم آبی
    دیونه ی عشق



  پست الکترونیک



 Regenerated by Satan

 Dedicated to : 

  Babi & Vici

 


ساعت : 21:42

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384
 

تموم شد ، به همون راحتی که شروع شده بود .

نفهمیدم کی شدم داداش و کی شدم بابی.

اونی که ازش میترسیدم کات شد اما کاشکی کات نمیشد اگه نمیشد خیلی چیزا پیش نمیومد.

فرشته رفت و دیو اومد . اما خودش خواست .

قلبش سنگی بود . یه مسافر خونه که همه میومدن و میرفتن . هممون حسرت اونی رو میخوردیم که

روی مبل این قلب نشسته بود. اما ، اما اونو با همون مبل کذایی دی تا خرداد انداختنش بیرون.

دلم واسه مرد مبل نشین سوخت ، کمکش کردم اما خودمم ...

فرار ، شاید راه خوبی باشه اما من جدا شدن تو اوج رو ترجیح میدم . اما مرد مبل نشین فکرشم نمیکرد.

هم ما از شدگانیم و هم اون .

یه روزی برمیگرده شاید نزدیک شایدم دور . تقصیر اون مهری هست که تا حالا ندیده .

اما یه چیزه دیگه

فقط یکی بود که تمنای بدنشو نداشت ، حتی مرد مبل نشین هم داشت اما یکی نداشت.

 

 

نوشته شده توسط : سیتن | 


دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383