Regenerated by Satan
Dedicated to :
Babi & Vici
ساعت : 21:37
جمعه هفدهم شهریور 1385
اعصاب برام نمونده اصلا.
وسط کار که کارت تموم میشه. میگم فردا یه گلی میگیرم.
همون شب میریم بیرون کارت میگیرم میام.حلا تلفن مشغوله.
یکی با تلفن کار داره.میگم صبر میکنم.بعد طرف میاد سیمو بزنه
به پریز میزنه به برق منم خوشحال که شماره بگیرم یهو میگه بوووم
چی شده ؟ بگید.... ؟
سوخت
والسلام علیکم و رحمه الله
لعن الله من قراء فاتحه مع الصلواه
ساعت : 20:7
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
دولا وایستادی.یک ربع ، نیم ساعت ، یک روز ، یک سال،۵ سال...
حالا میارمت بیرون. از این سلول ها از این دیوارهای قطور ، از این بدتر از
جهنم.بیا یکم دیگه مونده.از این در بزرگ آهنی.
تموم شد. تو آزادی.
حالا میریم به سمت مملکتت
از زندان این همسایه جهنمی آزادت کردم. حالا داریم میریم ایران.
باز هم دستتو بده به من بیا بالاتر ، بیا.
حالا من و تو وسط آسمون ولی عصریمبالای جردن ، سعادت ،
فرمانیه ، غرب همه جا. خونه،مغازه،پارک،مجله ، روزنامه،دانشگاه
حالا دستتو ول میکنم میریم پایین. داریم برمیگردیم.
اما قبل رفتن به من بگو چرا داری میری پشت این در آهنی بزرگ ؟؟؟
ساعت : 18:32
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
ساعت : 15:36
سه شنبه هفتم شهریور 1385
ساعت : 12:32
سه شنبه هفتم شهریور 1385
